تبليغاتX

Yahoo Sig 

هيچ کس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي دارد باعث اشک ريختنت نمي شود

نوازشم کن, نترس ! تنهايي، واگير نداره...
نوازشم کن, نترس ! تنهايي، واگير نداره...
كنم هرشب دعايي كز دلم بيرون شود مهرت ولي آهسته مي گويم الهي بي اثر باشد
ای خدا سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 22:25

 

چرا!!!

ای خدا چرا بدترین اتفاقهای زندگیم تو بهترین ماه زندگیم می افته

چرا!!!

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

رفت جمعه ششم اردیبهشت 1387 0:11

 

آهسته رفت

مثل شبنم از روی گل

اما برنگشت !

مثل شبنم در صبح بعد

آرام افتاد

مثل یک ستاره از غروب تابستان

و سریع گم شد

مثل خرگوشی در دل جنگل

ماهر و چابک

آنقدر که نمی شد باور کرد!

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

... پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 12:49

 

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري 

دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري

 من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم

شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 22:12
 

با هم به خانه ي قديمي رسيدند. از پله هاي سنگي بالا رفتند و پشت ديوار پناه گرفتند. پسر به ديوار تكيه داد و دختر به پسر. مثل هميشه تنها چيزي كه بود حرفهاي عاشقانه بود و صحبت از دوست داشتن و ترك نكردن. دختر دست در كيفش كرد . مدادي را بيرون آورد. پسر را به آرامي كناري زد و روي همان ديواري كه از تماس بدن پسر گرم شده بود چيزي نوشت. شعري را كه هميشه آهنگش او را به ياد پسر مي انداخت . به نگاه متعجب پسر خنديد. و گفت : اين شعر رو مي نويسم تا هر وقت اومديم اينجا با هم بخونيمش و يادمون باشه كه چقدر همديگه رو دوست داريم و چه قولي بهم داديم.پسر دست دختر را كه مداد داشت گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن كردند :
در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست
خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم
بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست
اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
ديوار سنگي هم از عشقي كه از عمق اين كلمات به درونش نفوذ مي كرد ، گرم شد.
ساعت ديدار تمام شد.و دختر و پسر دوباره دست در دست هم ديوار و خانه و كوچه را ترك كردند. منتها اين بار با "يك يادگاري بر روي ديوار سنگي".........يادگاري از يك عشق....
بعد چند سال خاطرات میبرند به همون جا درختا سبز نیستند . هیچ کس نیست . من هستم وصدای پاهام روی برف که فضا رو پر می کنه همه جا برفه و برف . تمام خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شن... اشکم سرازیر میشه یک لحظه حس می کنم کسی داره میاد زود خودمو جمع میکنم که یه موقعه متوجه اشکام نشه . کسی نیست صدای باده . حالا تنهای تنهام . گریه امونم نمی ده
....یاد اون یادگاری می افتم نگاش میکنم کم رنگ و نا خوانا شده ولی می تونم بخونمش حالا زیرش می نویسم .....
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر می شن
آدما رو عشقشون پا می ذارن
آدما آدمو تنها می ذارن.....
"یادگار یک ......"

 

 

        

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

خيلي سخته پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 11:7
 
 
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري...

 خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي...

 خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

 


نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

happy دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 3:2

 

 

HAPPY NEW YEAR

HAPPY NEW YEAR

HAPPY NEW YEAR

HAPPY NEW YEAR

HAPPY NEW YEAR

 

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

..................... جمعه بیست و یکم دی 1386 19:7
                    
نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت

!!!!!!!! جمعه بیست و یکم دی 1386 18:56

 

 

تنهايي را مي پذيرم اگر بدانم، روزي با تو سخن خواهم گفت

تيره بختي را مي پذيرم اگر بدانم ، روزي چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را مي پذيرم اگر بدانم، روزي تو خواهي فهميد که دوستت دارم

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: عاشقانه | لينک ثابت |

...! پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 2:22

 

فراموشم کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

بازی امشب............!!! چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 0:26

 

سراسر باور است این بازی امشب


سراپا برد تو،بازنده ام امشب


تمام اشک هایم در قمار بی نوایی می شود باطل


نگاهم کن چقدر بی چاره ام امشب

 

دلم مهره،پریشان از جفای تو

 

بیا برگرد که عشقم ماتم است امشب

 

شدم عاری ز هر سکه

 

ز چشمانم گذر کردم

 

برایت جان ز تن کندم

 

نباشد دگر حکم روند بازیمان امشب

 

چه تلخ و یاس می گیرد

 

وجودم را

 

که آری من همان مشروط مجبورم

 

تو پایان دل خوش باش

 

ببین هنوز وابسته ام امشب


 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: عاشقانه | لينک ثابت |

.... پنجشنبه چهارم مرداد 1386 23:54

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم .

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبحها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم .

هیجانها را پرواز دهیم.

روی ادراک فضا رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی.

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را باز ستانیم از ابر

از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم .

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

تنهايم نگذار.... پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 16:49

 

  

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار

خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

 

اما از روزي که تو راديديم نوشتم......

از تنهائي  بيزارم چون تنهائي  ياد آور لحظات تلخ بي توبودنم است...........

از تنهائي  بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي  بيزارم چون به تو وابسته ام....................

از تنهائي  بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي

مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......

از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد

از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

از تنهائي  بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم

از تنهائي  بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم با تو بودن را فرياد ميزند

از تنهائي  بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم

هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم......

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

تا هميشه ماندگار باشم...............

تنهايم نگذار....   

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: عاشقانه | لينک ثابت |

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 12:8

 

سلام                                                                                              سلام

اینم آخرین مطلبی که تو سال ۸۵ براتون اپ می کنم

سال نو همگی مبارک

 

 

عشق عشق مي آفريند

عشق زندگي مي بخشد

زندگي رنج به همراه دارد

رنج دلشوره مي آفريند

دلشوره جرات مي بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد اميد مي آفريند

اميد زندگي مي بخشد

زندگي عشق مي آفريند

عشق عشق مي آفريند

 

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: عاشقانه | لينک ثابت |

.... جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 12:44
 

عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم

 

 

                                 و پارو زنان سوي تو فرستادم

 

 

                                                       وقتي به ساحل نگاهت رسيد

 

 

                                                                         تو جشمانت را بستي و قايقم غرق شد!

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: عاشقانه | لينک ثابت |

Love جمعه هجدهم اسفند 1385 14:24
                            
نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: عاشقانه | لينک ثابت |

عاقبت... جمعه یازدهم اسفند 1385 13:57

 

شمع داني دم مرگ به پروانه چه گفت؟؟؟

 گفت :اي عاشق بيچاره فراموش شوي!!!

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

 گفت:طولي نکشد تو نيزخاموش شوي ....

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: شعر | لينک ثابت |

خيلي سخته ... سه شنبه هشتم اسفند 1385 14:37

 

خيلي سخته وقتي که بفهمي کسي که

دوستش داشتي و براش مي مردي ...

صبح تا شب به يادش بودي ...

با گريه هاش گريه مي کردي ..

با خنده هاش مي خنديدي ...

فقط اداي ادماي عاشق رو برات در مي اورده ...

خيلي سخته که بفهمي کس ديگري رو دوست داشته..

واسه يکي ديگه مي مرده...

دوستت دارم هاي واقعيش مال يکي ديگه بوده..

 خيلي سخته که بفهمي بازيچه بودي........

خيـــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــي ســــــــــــــخـــــــــــــــــــــتـــــــــــــــه

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: عاشقانه | لينک ثابت |

..... سه شنبه یکم اسفند 1385 14:54

 

  آرزو دارم شبي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

 تلخي برخوردهاي سرد را

 مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

 مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من

 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 


نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: شعر | لينک ثابت |

روي قبرم بنويسيد جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 13:29

 

روي قبرم بنويسد مسافر بوده است

بنويسيدکه يک مرغ مهاجر بوده است

بنوسيد زمين کوچه سرگردانيست

او در اين معبر پر حادثه عابر بوده است

صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست

در رثايم بنويسيد که شاعر بوده است

بنويسيداگر شعري از او مانده به جاي

زنی از طايفه شعر معاصر بوده است

مدح گويي و ثنا خواني اگر دينداريست

بنويسيد در اين مرحله کافر بوده است

غزل هجرت ما را همه جا بنويسيد

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: شعر | لينک ثابت |

روز عشق ایرانیان 29 بهمن سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 22:33

وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید!

 اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست، چون عبارت ضربه فرهنگی را چنین تعریف كرده اند:
تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود.
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیكر ملت ما فرود آمد كه جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!


 شاید افراد زیادی را ببینید كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ Americanاش تلفظ می كنند.
اما تعداد افرادی كه از واژه درود استفاده می كنند، بسیار نادر است!
همینطور كلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از بدرود در دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نكرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت هی خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند. سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، بری شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!
همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم سپندار مذگان به گوششان نخورده است.


چند سالی است حوالی 26 بهمن ماه ( 14 فوریه ) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد ولنتاین سوال كنی می داند كه " در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند. كلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت. اما كشیشی به نام والنتیوس ( ولنتاین ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد. كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود. سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شود ... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق! "


اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!


جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.


سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.

 

اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله كاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!


برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و ایندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.


شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن ( Valentine ) به 29 بهمن ( سپندار مذگان ایرانیان باستان ) تغییر دهیم .

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

روز عشق ایرانیان سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 22:29

 

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

اگر....... سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 21:59

     

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است

 بدان عاشق شدن از بهر رنج است

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است

 دل عاشق شکستن صد گناه است...

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: شعر | لينک ثابت |

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 2:23

خدايا اگر تو هم درد عاشقي را مي کشيدي

تو هم زهر جدايي رو به تلخي مي چشيدي

اگر چون من به مرگ ارزوها مي رسيدي

پشيمان مي شدي از اينکه عشق رو افريدي

بگو هرگز سفر کردي؟....

سفر با چشم تر کردي؟....

کسي را بدرقه با اشک : تو با خون جگر كردي؟.....

زشهر ارزوهايت به ناكامي گذر كردي؟........

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: شعر | لينک ثابت |

تولدمون مبارک شنبه چهاردهم بهمن 1385 0:38

خیلی حالم گرفتس

فردا یعنی ۱۵ بهمن

تولد من و سحر

شاید خیلی از شماها سحر و نشناسید

من و سحر جونی دوقلوییم

درسته که اصلا شبیه هم نیستیم

ولی چون از بدو تولد با هم بودیم

یه حس وابستگی به هم داریم

حالا بگم واسه چی حالم گرفتس

چون سحر جونم برای اولین بار دور از منه

اونم ۱ روز قبل تولدمون

سحر رفته تهران "دعوت به تیم ملی شده"

اون شمشیرباز خوبیه من هم شمشیربازی می کنم

ولی تو مسابقات کشوری شدم ۷اوم

واسه همین دعوت نشدم

امیدوارم سحرجونی زودتر بیاد تا باهم یه جشنی بگیریم

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: | لينک ثابت |

شکلات دوشنبه نهم بهمن 1385 23:29
با يک شکلات شروع شد
من يه شکلات گذاشتم توي دستش ،او يک شکلات گذاشت توي دستم.
من بچه بودم ،او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد.
ديد که مرا مي شناسد ،خنديديم.
گفت: "دوستيم"
گفتم: "دوست دوست"
گفت: "تا کجا؟"
گفتم:"دوستي که تا نداره"
گفت: "تا مرگ؟"
خنديدم و گفتم:"من که گفتم تا نداره!"
گفت: "باشه، تا پس از مرگ!"
گفتم:"نه، نه، نه، تا نداره"
گفت: "قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن ، يعني زندگي پس از مرگ.
باز هم با هم دوستيم. تا بهشت، تا جهنم، تا  هر جا که باشه منو تو با هم
دوستيم."
خنديدم ،گفتم:"تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بذار.اصلا يه تا بکش
از اين سر دنيا تا اون سر دنيا.اما من اصلا تا نمي ذارم."
نگاهم کرد ، نگاهش کردم . باور نمي کرد ، مي دونستم.
او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد.

                  
گفت: "بيا براي دوستي مون يه نشانه بذاريم"
گفتم:"باشه، تو بذار"
گفت: "شکلات. هر بار که همديگرو مي بينيم يه شکلات ماله تو، يکي مال من.باشه؟"
گفتم:"باشه"
هر بار شکلات مي ذاشتم توي دستش ،او هم يه شکلات توي دست من.
باز همديگرو نگاه مي کرديم يعني که دوستيم.دوست دوست.
من تندي شکلاتمو بازميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم
مي گفت:"شکمو! تو دوست شکمويي هستي"
وشکلاتشو ميذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ.
ميگفتم:" بخورش"
ميگفت:" تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه"
صندوقچش پر از شکلات شده بود هيچکدومشو نمي خورد .من همشو خورده بودم.
گفتم:"اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟"
ميگفت:"مواظبشون هستم"
ميگفت:" مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم"
و من شکلاتمو ميزاشتم تو دهنم و
مي گفتم:" نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!"

                                           
يک سال ،دو سال ،چهارسال، هفت سال ،ده سال ،بيست سالش شده .اون بزرگ شده .
من هم بزرگ شدم ،من همه شکلاتامو خوردم اون همه رو نگه داشته.
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه مي خواد بره اون دور دورا .
ميگه:" ميرم اما زود برميگردم"
من که ميدونم اون بر نميگرده.
يادش رفت به من شکلات بده ،
من که يادم نرفت، يه شکلات گذاشتم کف دستش.
گفتم:"اين هم اخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت"
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش، هر دوتا رو خورد.
خنديدم! ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره.
خوب شد همه شکلات هامو خوردم .اما اون هيچ کدومشو نخورد.
حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چي مي کنه؟؟؟!!!

                  

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: داستان | لينک ثابت |

.... چهارشنبه چهارم بهمن 1385 23:44
 

پسر: دوست دارم

 پسر: چه قدر تو خوبي ! كاشكي تو رو براي هميشه داشته باشم .

 پسر: مي خوامت براي هميشه دختر يه نيم نگاه

 پسر: چرا باور نداري دوست دارم ؟؟؟

 دختر دلش مي لرزه . نمي دونه بايد چه كار كنه اما قلبش مثل قلب يه گنجشك كه توي دستهاي يه غريبه ست مي تپه. اما بالاخره.... دختر مي خنده. پسر قهقه مي زنه. حالا دو تايي با هم مي خندند. واي كه چه قدر قشنگ صداي خنده هاي دو تا گنجشك عاشق.

 دختر:راست مي گي منو مي خواي براي هميشه.

 پسر: آره به خــدا!

 دختر چشم هاشو رو هم مي ذاره و مي گه : منم مي خوامت.

 پسر دست دختر رو آروم تو دستاش مي گيره و نوازش مي كنه . دستاشو مي بوسه و يه لبخند مي زنه. قلب دختر تند تند مي زنه.

 دختر: فردا مياي به ديدنم ؟؟

 پسر:آره ، مگه مي شه كه نيامو تو رو نبينم.

 چه روزاي قشنگي دارن . خوش به حالشون.

 دختر منتظره.

 دختر: چرا دير كرده هميشه كه زود ميومد . واي خدااااا كاشكي زود تر بياد.

 پسر سرشو مياره نزديك سر دختر پسر: سلام گلم دختر بر مي گرده...

 دختر: سلام

 دختر: چرا دير كردي دل نگرونت شدم مگه تو نمي دوني قلب من خيلي نازك زود مي شكنه.

 پسر: قربون اون قلب نازكت برم، آخ ببخشيد عزيزم كارم طول كشيد.

دختر: اشكال نداره عزيزم.

 حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم ديگه چشم تو چشم هم ديگه . توي يه روز قشنگ بهاري كه نسيم بهار صورت آدم رو نوازش مي ده....

 پسر:اوم م م ، من يه دروغ به تو گفتم.

 دختر:چي؟

 پسر: منو ببخش. نبايد به ت دروغ مي گفتم از روز اول بايد راستش رو مي گفتم.

 دختر: مگه چي گفتي؟

 پسر: من...

 دختر گوش مي ده. هيچ چي نمي گه. قطره هاي اشك صورتشو مي پوشونه اون قدر كه جز اشكاي خودش ديگه هيچ چي رو نمي بينه. با دستاش صورتشو پاك مي كنه اما نمي تونه نمي تونـــــــــه جلوي گريه شو بگيره.

 پسر: اگه بخواي مي تونيم فقط مثل دو تا دوست صميمي باشيم....

 دختر:من دوست دارم . من تو رو مي خوام براي هميشه . من دوست صميمي نمي خوام. چرا با من اين كارو كردي؟ چرا از اول نگفتي ؟ پسر هيچ چي نمي گه تنها حرفش اينه كه ...

 پسر: يه حس خوبي نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممكن از دستت بدم اما ... بايد به ت مي گفتم.

دختر: حالا اين حرفا يعني چي ؟ يعني مي خواي من برم ؟

 پسر: سكوت

 دختر: باشه . هر طور تو بخواي . من حرفي ندارم. نمي خوام باعث رنجش ت بشم. خداحافظ ، هر جا كه هستي شاد باشي و سلامت.

 حالا دختر تنهايه ، حال و روزش بد جوري خرابه. داره سعي مي كنه با خودش و عشقش كنار بياد اما سعي نمي كنه كه عشقشو فراموش كنه.

 دختر: اون كه مي دونست من و اون مال هم ديگه نيستيم پس چرا عاشقم كرد؟ چراااااا؟ چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد. آره، مي دونم كه اون حق داره كه براي زندگيش آزادانه تصميم بگيره و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم چون اون خيلي خوبه . ولي كاشكي مي دونست كه چه قدر دوستش دارم.

 آره، كاشكي پسر مي دونست كه دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر كه راضي شد به خاطرش پا روي قلبش بذاره. كاش پسر مي دونست كه شكستن دل يه گنجشك گناه داره !!!


نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: داستان | لينک ثابت |

شقایق جمعه بیست و نهم دی 1385 0:2

 

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

نوشته شده توسط Sep!de | موضوع: شعر | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: Sep!de & Designer: Hessam Sedaghati